عبد الجليل قزوينى رازى

451

نقض ( بعض مثالب النواصب في نقض بعض فضائح الروافض ) ( فارسى )

نَصْرُ الْمُؤْمِنِينَ « 1 » تا بيكبارگى استيصال جبر و قدر و تشبيه بكردند و همهء ائمّهء طوايف مسلمانان « 2 » متّفق الألفاظ و الفتاوى برين جمع شدند كه مؤثّر در معرفت بارى تعالى نظر است و تعليم و تقليد باطل است كه آن طريقت ملحدان و باطنيان است ، و بعد از آن هم در حيات سلطان مسعود بروزگار امير عبّاس غازى علويى از بلخ برى آمد جلال الدّين لقب كه عزم سفر حجاز داشت محترم از اهل فضل ، روزى كه مرا بسراى سيّد فخر الدّين - رحمه اللّه - نوبت مجلس بود امير حاجبى از آن امير عبّاس « 3 » بيامد با جماعتى تركان ، و رضى الدّين بو سعد ورامينى و مكين الدّين بلفخر قمى در مجلس بودند سيّد فخر الدّين را گفتند : امير مىفرمايد كه : علما و متكلّمان مذهب خود را بياوريد كه سيّد جلال الدّين « 4 » خوراسانى با امام اهل سنّت بلفضائل مشّاط در وجوب معرفت سخن خواهد گفت ، ما مجلس به آخر آورديم و علما در خدمت سيّد فخر الدّين بسراى ايالت رفتند و قاضى ظهير الدّين و خواجه بو نصر هسنجانى و نجيب الدّين بلمكارم متكلّم را كه متبحّر بود در علم اصولين « 5 » بناظرى اختيار كردند و علوى سخن گفت تا بحدّى كه امرا و همهء تركان بدانستند كه حق اينست كه : معرفت بارى تعالى بعقل و نظر دانند نه بتعليم و خبر ، دگرباره خطها تازه كردند و امير بدر الدّين قشقلق ايشان را بتيمارى مىداشت از طريق حمايت نه از طريق مذهب چون مسأله به آخر رسيد برخاست و گفت : بر باطلى بيش ازين يارى نتوان كرد ، و سيّد بلحسين ونكى مقرى حاضر بود در حال اين آيت برخواند : وَ قُلْ جاءَ الْحَقُّ وَ زَهَقَ الْباطِلُ إِنَّ الْباطِلَ كانَ زَهُوقاً « 6 » و جماعت برخاستند و بيرون آمدند و اين مجملى است از آن مفصّل . بعد از آن قزوينيان مىگفتند : خوار باشد ببغداد و اصفهان و رى و همدان تقرير مذهب اعتزال و رفض كردن ؛ مردى آن باشد كه بقزوين اين تقرير كنند . و اين معنى نقل مىافتاد با خواجه بو نصر هسنجانى ، و صبر مىكرد تا در روزگار اينانج اتابك « 7 » كه ائمّهء حنيفيان را بوقت فتورى كه از شهر رى بربايست

--> ( 1 ) - ذيل آيهء 47 سورهء مباركهء روم . ( 2 ) - ع : « مسلمان » . ( 4 ) - ع ث م ب : « جمال الدين » . ( 5 ) - ع « اصو » ث م ب : « علم احمر اصولين » ح د : « در علم اصول » . ( 6 ) - آيهء 81 سورهء مباركهء الاسراء . ( 3 و 7 ) - براى ترجمهء امير عباس و اينانج اتابك رجوع شود بتعليقهء 168 .